۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

شور دستان


7 مهر روزي بود كه 2 آلبوم موسيقي جديد از فرزند به تازگي مستقل شده ي استاد آواز ايران به بازار موسيقي ايران عرضه شد. پس از تاخير تقريبا 2 هفته اي كاست ها را تهيه كردم و چون قبلا در اينترنت مقاله اي تحت عنوان ‍»دستان خالي دستان» را ديده بودم و كارهاي قبلي همايون شجريان را گوش كرده بودم با ذهنيت نه چندان شايسته شجريان ها شروع به گوش دادن كاست ها كردم. پس بر آن شدم تا آن چه احساس شخصي خودم است را پيرامون اين دو اثر هنري بنويسم.

"اولين چيزي كه توجهت را جلب ميكند وحتي انتظارش را مي كشيدي طرح هاي روي جلد زيبايي است كه همانند ديگر كارهاي مژگان شجريان زيبا و تحسين برانگيز است.
آلبوم قيژك كولي را ميگذاري. (خيلي زودتراز كارهاي پدر) صداي همايون را مي شنوي بدون مقدمه هاي طولاني كه اكثر علاقه مندان استاد به آن عادت دارند.
عاشقانه ي حميد متبسم را مي شنوي. چنان آرام مي شوي كه

در سايه سار سرو تو آسوده ام عزيز

را به خوبي حس ميكني.
اما شايد براي آرامش هنوز زود باشد. دلت انتظار شور پرشوري را ميكشد.
ساز و آواز خصوصا با سخن سعدي از زمان و مكان جدايت مي كند. با صداي پرغرور و زيباي همايون آميخته ميشوي.
وقتي مي شنوي:

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طيف
نغمه درنغمه و هر نغمه به ياد ياران
قيژك كولي كوك است در اين تنگي عصر

انتظارت سرميكشد. آرام مي گيري و مطمئن ميشوي آنچه را كه به دنبالش بودي ميشنوي. يك زيبايي مطلق را.
وقتي همايون در اوج ميرود تو را هم بر اوج مي برد. بي اختيار با او هم خوان مي شوي:

قيژك كولي در همهمه اي هاياهاي هاياهاي
قيژك كولي كوك است در اين تنگي عصر


منتظري ساز هم بر اوج برود و اوج تو را همراهي كند. ولي كمانچه آرام مي نوازد. متفاوت. نتنها اوج تو را بر هم نمي زند بلكه زيباترين لحظات را برايت تداعي مي كند. چون پرنده اي هستي كه بر فراز اقيانوسي پرواز مي كند.
مست از زيبايي به استقبال مستانه ي متبسم مي روي. دلت به ستايش دستان زبان باز مي كند. متبسم ذوقش را به رخ كشيده. آن چنان لذت مي بري كه صداي تشويق نتنها بر هم نمي زندت بلكه گويي حرف دلت را ميزند.

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كان جا
سر ها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

صداي همايون باز طنين انداز مي شود. بي اختيار به ياد آلبوم فرياد مي افتي. اما اين بار پدر نيست و همايون است كه بر دلت يكه تازي مي كند.
اين بار تصنيف زهي عشق است كه به استقبالت مي آيد. تو ايستاده اي و بر اوج همايون مي نگري:

زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا
چه نغزست وچه خوبست و چه زيباست خدايا

پر شور مي شوي و لذت مي بري. دلت را به تصنيف مي دهي و چون بيدلان به حرف دل گوش مي كني.
وقتي تصنيف تمام مي شود دلت با قيژك كولي مانده. تازه مي فهمي كه:

نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بند است چه زنجير كه برپاست خدايا


آنچنان غرق در زيبايي شدي و چنان دلت رفته كه بي درنگ خورشيد آرزو را ميگذاري.
قطعه اشياق را مي شنوي. گوش دل مي سپاري و مشتاق تر مي شوي تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را. همايون باز هم برايت مي خواند. باز با صدايي آشنا آميخته مي شوي.

اي صبا گر بگذري بر زلف مشك افشان او
همچو من شو گرد يك يك حلقه ي گردان او


شعر و آواز و ساز همه دست به دست هم داده اند تا شنونده را همراه كنند. پس تو هم همراه مي شوي و همراه صداي زيباي همايون عشق پاك را به دل مي سپاري.
اين بار سخن شيرين حافظ با دستان و همايون به سراغت مي آيد تا مستت كند.

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بي خببر بميرد در درد خود پرستي


چون بي دلان بر آواز دلشده ي همايون گوش فرا مي دهي و به استقبال وطن مي روي

وطن وطن تو سبز جاودان بمان

لحظاتي در آرامش فرو ميروي. چشمهايت را باز مي كني و دلت را در دستان همايون مي بيني.

دلت را به دستان سپرده بودي. «دستان خالي دستان» به يادت مي آيد.!! مغلطه است. شايد آن موقع كه مي نوشتند بر دستان بي هنر خود مي نگريستند. اين دستاني كه ساعاتي خوش را براي ما به يادگار گذاشت زيبايي و هنر را براي ما به ارمغان آورده بود. هنر سپرد و دل برد. دستان دستان هيچ وقت خالي نبود."

ساز دستان چون نمايد شور آوازش به بزم
هوش هشياران ربايد تا چه با مستان كند